فضای داخلی حال خانه
یک شب پاییزی . . . آه و افسوس بر خانه سایه افکنده
جز شومینه حال و چراغ اتاق دختر . . . روشنایی ای در خانه نیست
پدر در حالی که بر روی صندلی راحتی داخل حال نشسته . . . به آتش شومینه خیره شده است
بدتر شدن حال دخترش . . . از صدای گریه او
سدی است . . . تا اشکانش . . . صورتش ( گونه هایش ) را خیس نکند
فضای داخلی اتاق دختر
دختری 7 ساله بر روی تخت خوابیده است . . . از پنجره اتاقش به باریدن باران نگاه می کند
و مادر در حالی که بر روی تخت دخترش نشته است . . . به او
فضای داخلی اتاق دختر . . . گفتگو مادر و دختر
مادر در حالی که بغض در گلو دارد : پر گل جان مادر چیزی میخوری برات بیارم ؟
پرگل در حالی همچنان نگاهش به پنجره است با بی حالی : نه
و ادامه میدهد : مامان چرا من را از بیمارستان آوردین . . . من که هنوز خیلی حالم بده ؟
فضای داخلی اتاق دختر . . . فیکس شدن تصویر بر چهره مادر
به یاد آوردن
قطع امید . . . دکتر . . . از بهبودی بیماری پرگل
و مرخص کردن او از بیمارستان . . . که ساعت های آخر عمرش را در خانه بگذارند
خنجریست . . . که بر جیگر مادر میخورد
حضور دختر . . . سدیست تا اشکان مادر جاری نشود
فضای داخلی اتاق دختر . . . گفتگو دختر و مادر
دست های صدای کم توان پرگل . . . حواس مادر را به طرف خود می کشن
پرگل : مامان حواست کجاست ؟
مادر : هیچی دخترم . . . چیزی میخوای ؟ عزیزم
پرگل : نه . . . اما شما جواب سوال من را ندادین
چرا من را از بیمارستان آوردین . . . من که هنوز حالم خیلی بده
مادر : نه عزیرم حالت خوبه
آقای دکترم چون تو حالت شده بود به من و پدرت گفت : بیاریمت خونه
پرگل . . . رو به طرف پنجره بر می گرداند و به باریدن باران که شدید تر میبارد . . . نگاه می کند
و در حالی که نگاهش را از پنجره ور نمیدارد
به مادر که با حالی پریشان به او نگاه می کند می گوید : مامان خدا تو آسمون تنهاست ؟
مادر که از شنیدن این سوال جاه خورده است
پس از لحظه ای با صدایی بغض آلود . . . : نه عزیزم خدا تنها نیست
فرشته ها پیش خدا هستن و اون تنها نیست
فضای خارجی خانه
نور زرد رنگ نمایه خارجی خانه را روشن کرده است
باران در حال باریدن
فضای داخلی اتاق دختر . . . فیکس شدن تصویر بر چهره دختر و پنجره اتاق
پرگل رویش به طرف پنجره اتاق است
لحظه ای بعد . . . او به آرامی چشمانش را می بندد
باران در حال باریدن
قطرات بارن با شدت خود را به پنجره اتاق او میکوبن
فضای داخلی حال خانه و اتاق دختر
لحظه ای بعد
دست های زجه مادر . . . پدر را سراسیمه . . . به طرف اتاق پرگل می کشاند
پدر : چی شده ؟
مادر در حالی که گریه صداش را قطع وصل می کند
پر گل رفت پیش خدا . . . تا خدا تنها نباشه
پایان
